مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
مـیلاد تو آغـازِ جـمـیـعِ بـرکـات است رفتار تو الگوی وقار و سکنات است لبخند ملـیـحِ تـو نـمـاد حـسـنـات است خال لب تو محور مجموع کرات است ای حضرت محـبوبِ خداوند، محـمد! ای بندۀ مـحـجـوبِ خـداونـد، مـحـمـد! سرمنشاءِ هر خوبی و احسان، قدم توست محرابِ دلِ غمزده، ابروی خَم توست هر مأذنهای نام تو دارد، حـرم توست از روز ازل دستِ علی بر علَم توست یعنی، تو و حیدر شجری واحده هستید چون خار به چشمان بنی ساعده هستید دارید اگر دشمنِ بد ذات، غمی نیست تا هست علی با تو، تو با او اَلَمی نیست در مکتبِ عشاق، بجز تو صنمی نیست این عشقِ تو و حب علی، چیز کمی نیست تا بود، خـدا بود و عـلی بود و محـمد قبل از همه، انـوارِ جلی بود و محـمد ای احمد مختار، تو قبل از همه بودی با رخصتِ دادار، تو قبل از همه بودی با حـیدر کـرار، تو قبل از همه بودی با عترتِ اطهار، تو قبل از همه بودی آنگه که مَلَـک هم نرسـیـده به ولادت بودید خدا را ز دل و جان به عـبادت روزی که نه تسبیح و نه تهلیل بپا بود اَذکـارِ شـما سـنـتِ رایـج به سـما بود سر حلـقۀ این ذکـر، لب لعـلِ شما بود زهرای تو مَجـذوبۀ در ذات خـدا بود تا نـور دو عـینِ تو هـدایـتـگـرِ ما شد چشـمانِ حـسـیـنِ تو هـدایتـگـر ما شد بودند مـلائک همه دیـوانـه و مـسـتت بستند همه دیـده به تـسـبیحِ دو دسـتت چون یاد گـرفـتند صفا را ز نشـسـتت خود را بجز از ذکرِ خداوند گسستـنـد ما مستِ حسینِ تو شدیم از ازل ای یار پابستِ حسینِ تو شدیم از ازل ای یار با نورِ تو شد، نورِ حسینِ تو که لاحق از او به وجود آمده نه حجـتِ نـاطـق مکشوف شد از نهضت او خیلِ حقایق برخاسته از کرب و بلا مکتبِ صادق میلاد تو زیباست به این طالعِ مسعود از زهرۀ زهرای تو تا مهـدیِ موعود گر منتـظـرِ مجـلـسِ مـیـلادِ تو هستیم ما چـشـم براهِ شـب امـداد تو هـسـتـیم آمـادۀ رهتـوشـه از این یاد تو هستـیـم کشکول به دستیم و نمکزاد تو هستیم دنبـالِ بـهـانـه، پیِ یک ذکـرِ گـریـزیم تا بهـرِ قـتـیـلُ العـبـَرات اشک بریزیم گویـنـد روایـات که مـمـنـونِ حـسـینی او خـونِ خدا باشد و تو خـونِ حسینی او محوِ اِله هست و تو مفتون حسینی دلبـاخـتـه و واله و مجـنـونِ حـسـیـنی از عرصۀ منبر به سر آیی به سرایش تا پـیـرهـنِ او نـکـنـد گـیـر بـه پـایـش این پیـرهن از کودکیاَش مسئله دارد زهرا هم از این قصۀ پُر غم گله دارد یک جامـۀ پـاره چقدَر مـشـغـلـه دارد غارتگرِ این جامه مگر حوصله دارد؟! جسمی که به او ضربه، ز هر رهگذر آید بیسر که شود، پیـرهـنش زود درآیـد با اینکه به گودال، به لب داشت مناجات اَعـراب نکـردند بر او هیچ مـراعـات هر قوم به یک حربه نمودند مباهـات آن لحظه که با خالقِ خود کرد ملاقات یک تن نَه، بریـدند گروهی سرِ او را بـد جـور شـکـسـتـنـد دلِ مــادر او را میدید حـرم پـیکـرِ او را شـده غـارت هم کشتن و هم غارت و هم قصدِ جسارت آغاز شد از بعـدِ شهـادت چو اسـارت بردند حرم را به چه سختی و حقارت یـارب سـرِ بـازار کـجـا و حـرم یــار دیگر برسـان، بـر سـرِ دیـده قـدم یـار |